تبليغاتX
تنهاترین تنها

تولدت مبارک ء ...

 

 

سلام

تولدت مبارک

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ati | 11:42 قبل از ظهر | چهارشنبه یازدهم آبان 1390 •

ء’’

 

سلام

خواهش میکنم این مطلب رو بخون

 تا از حضورت مطمئن بشم 

دیدی امسال یادت رفت...؟؟!!!!


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ati | 3:58 قبل از ظهر | جمعه سوم دی 1389 •

تولد نی نی گلی

تولدت مبارک

        

        سلااااااااااااااام

امروز خبر تولد نی نی یکی از دوستامو گرفتم

خیلی خوشحال شدم

و می خواستم این طوری تولد رها جان  را به مامان و باباش تبریک بگم

قدم نو رسیده مبارک

دیگه ۲۳/۸/۱۳۸۹ هم یه روز تاریخی شد

   

          

 

این گلها  تقدیم به مامان نی نی

هم به خاطر نی نی هم تولد خودش که امروز بوده

 تولدت مبارک

!! نوشته شده توسط ati | 12:29 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 •

 

بی معرفت...؟؟!! 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ati | 5:4 بعد از ظهر | سه شنبه یازدهم آبان 1389 •

تولدمون مبارک...

 

 

امروز تولد عشق زندگیمه

تنها کسی که تونست منا از تنهایی در بیاره

می خوام از همین جا تولدش را تبریک بگم

امیر جان تولدت مبارک

 

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

 

سلام دوستای گلم

 

امروز روز تولدمه و به همین خاطر

 

به تمام کسانی که متولد تیر ماه هستند تبریک میگم

 

و از شما دوست عزیز هم تشکر میکنم

 

که به خاطر داشتی و فراموش نکرده بودی

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط ati | 1:53 بعد از ظهر | یکشنبه بیستم تیر 1389 •

داستانی جالب ...

 

 مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.

 

ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت

 

وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.

 

مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد.

 

او بدون اینکه متوجه باشد،

 

با آچار فرانسه ای که دردستش داشت،

 

این کار را می کرد!

 

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد،

 

انگشتانش را ازدست داد.

 

وقتی پسرک پدرش را دید،

 

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟

 

مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد..

 

او به سمت ماشینش برگشت

 

و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد.

 

در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود،

 

جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد.

 

پسرش نوشته بود:

 

                      «« دوستت دارم بابایی»»

 

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد..

 

پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.

 

دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،

 

 از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید

 

احساس خوشبختی می کرد.

 

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.

 

او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود

 

هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت

 

و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد

 

 و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

 

دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت

 

پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را

 

دوست خواهد داشت.

 

 


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد،

 

چشمانش به باریکی یک خط می شد.


در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد

 

و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.

 

یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه

 

برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند

 

یا تلفنی با آنها حرف می زدند،

 

دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش

 

حفظ کرده بود نگاه می کرد.

 

آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

 


روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را

 

بدون توجه پشت سر می گذاشت.

 

به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را

 

که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.

 

در این چهار سال تنها در پی آن بود

 

که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند،

 

پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

 


دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.

 

 اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد

 

و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد.

 

زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت

 

و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

 


دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد

 

و در شهر پسر کاری پیدا کرد.

 

در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده

 

و تجارت موفقی را آغاز کرده است.

 

چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.

 

در مراسم عروسی،

 

دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود

 

و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

 


زندگی ادامه داشت.

 

دختر دیگر جوان نبود،

 

در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.

 

شب قبل از مراسم ازدواجش،

 

مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:

 

 فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست...

 

و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.



ده سال بعد،

 

روزی دختر به طور اتفاقی شنید

 

که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده

 

و در حال ورشکستگی است.

 

همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.

 

دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت..

 

شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد.

 

دختر حرف زیادی نزد،

 

تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود

 

در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت،

 

اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید،

 

مواظب خودتان باشید.


زن پنجاه و پنج ساله شد،

 

از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.

 

در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.

 

روزی دختر را پیدا کرد

 

و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد

 

 اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت:

 

دوست هستیم، مگر نه؟


پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.


چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد،

 

دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت

 

ولی به مراسم عروسی اش نرفت.


مدتی بعد دختر به شدت مریض شد،

 

در آخرین روزهای زندگیش،

 

هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت.

 

در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،

 

 پسر را بازشناخت و گفت:

 

در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،

 

 می توانید آن را برای من نگهدارید؟


پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 



مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود

 

که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید:

 

پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟


مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید:

 

این را از کجا پیدا کردی؟

 

کودک جواب داد:

 

 از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.


پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟


پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟


کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست

 

که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد...

 

  او ماما می کرد گوسفند بع بع می کرد

 

 سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی ؟

 

 شب شده بود ، اما حسنک به خانه نیامده بود

 

 حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید

 

او به شهر رفته و در آنجا

 

شلوار جین و تی شرت های  تنگ به تن می کند

 

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات

 

جلوی آینه به موهای خود ژل می زند

 

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست

 

جون او به موهای خود گلت می زند

 

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد

 

 کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است

 

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند

 

چون او با پترس همیشه پای کامپیوتر می نشست و چت می کرد .

 

 پترس دید که سد سوراخ شده 

 

اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود

 

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند

 

پترس در حال چت کردن غرق شد

 

 و برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت

 

با قطار به آن سرزمین برود

 

اما کوه روی پل ریزش کرده بود

 

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت

 

ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد

 

ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت 

 

 قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد

 

 کبری و مسافران قطار مردند ،

 

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت

 

 خانه مثل همیشه سوت و کور بود .

 

کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد،

 

او حتی مهمان خوانده هم ندارد .

 

الان چند سالی است که او پول ندارد تا شکم مهمان

 

ها را سیر کند او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .

 

او کلاس بالایی دارد .

 

 او فامیل های پولدار دارد

 

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید

 

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت ،

 

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد ،

 

 چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

 

به همین دلیل است که

 

دیگر در کتابهای دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

 

 و در پایان:

 

دهقان فداکار پیر شده

 

 چوپان دروغگو عزیز شده

 

شنگول و منگول گرگ شدن

 

 کوکب حوصله مهمون رو نداره

 

کبری تصمیم گرفته بینی شو عمل کنه

 

روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه شده

 

 شیرین ، خسرو و فرهاد و پیچونده

 

و با دوست جدیدش رفته اسکی

 

رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده

 

و با اسفندیار میرن کیف قاپی

 

حال به کجا چنین شتابان؟...

 

 

 

!! نوشته شده توسط ati | 11:43 قبل از ظهر | یکشنبه نهم خرداد 1389 •

مبارکه...

 

از این ور اون ور شنیدم داری داماد می شی گلم

 

مبارکت باشه ولی آتیش گرفته این دلم

 

خیال می کردم با منی , عشق منی , مال منی

 

فکر نمی کردم یه روزی راحت از من دل بکنی

 

باور نمی کردم به خود , راست راستی تنهام بذاری

 

آخه یه عمر همش بهم , گفته بودی دوستم داری

 

گفته بودی عاشقمی به پای عشقم می شینی

 

میگفتی هر جا که باشی خود تو با من میبینی

 

رفتی سراغ دشمنم , یه پست و نامرد و حسود

 

یکی که حتی به خدا , لنگه ی کفشمم نبود

 

به ذهنشم نمیرسید حتی نگاش کنی یه روز

 

آخ که چه دردی می کشم..... هی دل بیچاره بسوز.....

 

با این همه ولی هنوز , عشقت برام مقدسه

 

همین که تو شاد باشی و بخندی واسه من بسه

 

لباس دامادیتا  برات , خودم هدیه می خرم

 

غصه نخور حرفاتو من پیش کسی نمی برم

 

هر کی بپرسه بهش میگم خودم ازش خواستم بره

 

میگم برای هر دومون اینجوری خیلی بهتره

 

با اینکه میدونم برات همدم و غم خار نمیشه

 

آرزو میکنم دلت یه لحظه غصه دار نشه

 

با اینکه میدونم یه روز تو رو پشیمون میبینم

 

همیشه از خدا میخوام چشماتو گریون نبینم

 

با اینکه از دوری تو دلم داره میترکه

 

ولی به خاطره تو هم شده می گم

 

مبارکه, مبارکه , مبارکه 

 

قطره عشق مثل آبه , می تونی توی دستات قایمش کنی،

 

اما آخرش یه روز دستتو وا می کنی می بینی نیست!

 

قطره چکیده بی اینکه بفهمی..

 

فقط احساس می کنی کمی دستات نمناکن.

 

این همون رطوبت هاست که بر خاطره جا مانده

 

لای خاطرات تلخم یاد تو همیشه شیرین تا ابد فکر تو هستم نازنین رفیق دیرین

 

 

روزی دروغ به حقیقت گفت میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟

 

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

 

وقتی به کنار ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد.

 

دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.

 

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است.

 

اما دروغ در لباسهای حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

 

 

هر چه باشی نازنین ایام خارت میکند

 

هر چه باشی شیردل دنیا شکارت میکند

 

هر چه باشی با لب خندان میان دیگران

 

عاقبت دست طبیعت اشکبارت میکند

 

عشق مثل شاپرک می مونه، اگه ولش کنی میره، اگه محکم بگیریش می میره

عشق مهمانی مودب است که ورودش را با ضربه های قلب اعلام می کند

!! نوشته شده توسط ati | 2:42 بعد از ظهر | یکشنبه دوم خرداد 1389 •

وقتی خدا عشق را آفرید...

يكى بود يكى نبود يه مرد بود كه تنها بود يك زن بود كه اون هم تنها بود _ زن به آب رودخانه نگاه مى كرد و غمگين بود ، مرد به آسمون نگاه مى كرد و غمگين بود _ خدا غم آن ها را مى ديد و غمگين بود _ خداگفت : شما را دوست دارم ، پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد

 

  _ مرد سرش را پائين آورد ، مرد به آب رودخانه نگاه كرد و در آب زن را ديد ، زن در آب رودخانه نگاه كرد و مرد را ديد _ خدا به آن ها مهربانى بخشيد و آن ها خوشحال شدند ، خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد _ مرد دست هايش را بالاى سر زن گرفت تا خيس نشود _ زن خنديد _ خدا به مرد گفت : به دست هاى تو قدرت مى دهم تا خانه اى بسازى و هر دو در آن زندگى كنيد

 

مرد زير باران خيس شده بود ، زن دستهايش را بالاى سر مرد گرفت _ مرد خنديد _ خدا به زن گفت : به دست هاى تو همه ى زيبايى ها را مى بخشم ،‌ تا خانه اى را كه او مى سازد زيبا كنى مرد خانه اى ساخت و زن خانه را گرم كرد ، آن ها خوشحال بودند _ خدا خوشحال بود يك روز زن پرنده اى را ديد كه به جوجه هايش غذا مى داد ، دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد تا پرنده ميان دست هايش بنشيند

 

 اما پرنده نيامد ، پرواز كرد و رفت و دست هاى زن رو به آسمان ماند _ مرد او را ديد ، كنارش نشست و دست هايش را به آسمان بلند كرد ، خدا دست هاى آن ها را ديد كه از مهربانى لبريز بود _ فرشته ها در گوش هم پچ پچى كردند و خنديدند _ خدا خنديد و زمين سبز شد _ خدا گفت : از بهشت شاخه اى گل به شما خواهم داد ، فرشته ها شاخه گل به دست مرد دادند

 

  _ مرد ان را به زن داد و زن آن را در خاك كاشت ، خاك خوشبو شد ، پس از آن كودكى متولد شد كه گريه مى كرد _ زن اشك هاى كودك را مى ديد و غمگين بود ، فرشته ها به او آ موختند كه چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره جانش به او بنوشاند _ مرد ، زن را ديد كه مى خندد كودكش را ديد كه شير مى نوشد ، بر زمين نشست و پيشانى بر خاك گذاشت

 

  خدا شوق مرد را ديد و خنديد _ وقتى خدا خنديد ، پرنده باز گشت و بر شانه ى مرد نشست _ خدا گفت : با كودك خود مهربان باشيد تا مهربانى را بياموزد ، راست بگوئيد تا راست گو باشد ، گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد _ روزهاى آفتابى و بارانى از پى هم گذشت ، زمين پر شد از گل هاى رنگارنگ و لابه لاى گل ها پر شد از بچه هايى كه شاد به دنبال هم مى دويدند

 خدا همه چيز و همه جا را مى ديد ، مى ديد كه زير باران مردى هست ، دست هايش رار بالاى سر زنى گرفته است كه خيس نشود _ زنى را ديد كه در گوشه اى از خاك با هزاران اميد شاخه گلى را مى كارد _ دست هاى بسيارى را ديد كه به سوى آسمان بلند شده اند  و پرنده هايى كه ...  خدا خوشحال بود ...  چون ديگر غير از او هيچكس تنها نبود

 

                                                    

و اینگونه .......... خدا عشق را افرید.......

 

 

!! نوشته شده توسط ati | 9:50 قبل از ظهر | شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 •

گرگ زاده ...

 

 

آدم ها بر دو قسمند:

يا مادرزادي گرگ به دنيا مي ايند... ويا بره متولد مي شوند..

.گرگ ها هميشه گرگ مي مانند،

ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار مي شوند

 و يا ياد مي گيرند چگونه گرگ باشند..

 قسمت جالب ماجرا اينجاست

 که گرگ. "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از گرگ "گرگ زاده" است....

چرا که او از روي عقده ي حقارت و کينه و نفرت مي درد و گرگ زاده تنها به حکم عادت ...!

 

!! نوشته شده توسط ati | 9:25 قبل از ظهر | شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 •

...تولد دوستان گلم ...

 

 

۱۶ اسفند

سبد سبد گلهای یاس و میخک میخواد بگه نجمه جان تولدت مبارک

۲۸ فروردین

سبد سبد گلهای یاس و میخک میخواد بگه فاطمه جان تولدت مبارک

۲۹فروردین

سبد سبد گلهای یاس و میخک میخواد بگه ندا جان تولدت مبارک

۱۶ اردیبهشت

سبد سبد گلهای یاس و میخک میخواد بگه هدی جان تولدت مبارک

۱۷ خرداد

سبد سبد گلهای یاس و میخک میخواد بگه زهره جان تولدت مبارک

 

!! نوشته شده توسط ati | 9:30 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 •

معرفت...

 

معرفت دۇر گرانیست که به هر کس ندهند

پر طاووس گران است به کرکس ندهند

گریه... 

گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی لبخند بر لب میزنم تا كس نداند درد من

 

زندگی...

هرگز به دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی
به دنبال کسی باش که نتوانی بدون او زندگی کنی

 

 

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی

 به خاطر بیاور که زیبا ترین شهاب ها

از شکستنه قلب ستاره هابوجود می آید

 

ویرانه تنهایی ... 

روزگاری جاده بودم / جاده ای غرق تردد 

 جاده ای کز رفت و آمد لحظه ای خالی نمی شد

من که بسیاری رفیقان را به آبادی رساندم

عاقبت خود ماندم و ویرانه تنهایی خود .

 

حراج....

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند

حيف من زاده ي امروزم.

خدايا جهنمت فرداست

پس چرا امروز مي سوزم

 

!! نوشته شده توسط ati | 0:54 قبل از ظهر | جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 •

تنهایی....

 

همه احساسم  و دادم  تا  تو رو تنها  نبینم

یادم  نبود بهت بگم  اگه  نباشی  مــــی میرم

عکسی که روی طاقچه بود با رفتنت گلم شکست

یه چیزی اومد به دلم یه بغضی تو گلوم نشست

تو که دیدی تنهایی سخته تو که دردشو کشیدی

من که احساسمو دادم

چرا از من تو بریدی ؟؟

تو که شدی دارو ندارم

برام از عاشقی گفتی

حالا که بی تو میمونم یاد تنهایی نیفتی

به تو قول داده بودم دیگه تنها نمونی

حالا از خدا می خوام شعرامو تنها نخونی

جای خالیتو گلم من تحمل میکنم

همیشه خدانگهدار

دیگه از تو میبرم

تو که دیدی تنهایی سخته تو که دردشو کشیدی

من که احساسمو دادم

چرا از من تو بریدی ؟؟

تو که شدی دارو ندارم

برام از عاشقی گفتی

حالا که بی تو میمونم یاد تنهایی نیفتی

همه احساسمو دادم که تو رو تنها نذارم

اما چی شد نمی دونم دیگه نیستی تو کنارم

 

بیا تا دوباره...

تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم

توی این ترانه هایی که برای تو می خونم

تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم

ای تموم لحظه های دل ساکت و صبورم

تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من

تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تن من

تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام

تو یه عشقی که بریدی من و از دلبستگی ها

کجـــــایــــی عزیز من, بی تو من یه لحظه خوشی ندارم

کجـــــایــــی که بی تو من غصه می خورم تلخ روزگارم

تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم

بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم

 

دلتنگی... 

 

وقتي دلتنگ شدي

به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.

وقتي نااميد شدي

 به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

 وقتي پر از سکوت شدي

به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه

به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.

وقتي چشمات تهي از تصويرم شد

به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.

وقتي به انگشتات نگاه کردي

به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.

وقتي شونه هات خسته شد

به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند


فکر میکنی... 

 

کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدی پیش از اونكه خوب نگاش کنی

پیش از اونكه تموم حرفهاتو بهش بگی

پیش از اونكه همه لبخندهاتو بهش نشون بدی

مثل پروانه ای زیبا بال میگیره و دور میشه

فکر میکردی میتونی تا آخرین روزی که زمین به دور خودش میچرخه

وخورشید از پشت کو ه ها سرک میکشه در کنارش باشی

 

!! نوشته شده توسط ati | 0:47 قبل از ظهر | جمعه بیست و هفتم فروردین 1389 •

دوستت دارم...

 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

 زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود.

 زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

 زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .

زيباترين اعترافم عشق توبود.

دوستت دارم.

 

!! نوشته شده توسط ati | 12:41 بعد از ظهر | پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 •

...دور نما...

 

 

... 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ati | 12:0 بعد از ظهر | پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 •

دلم گرفته ...

 

دوباره نمي خواهم

چشم هاي خيسمو كسي ببينه

يه عمره حال و روز من همينه

كسي به پاي گريه هاي نمي شينه

بازم دلم گرفت و گريه كردم

بازم به گريه هام مي خندن

بازم صداي گريه مو شنيدن

همه به گريه هام مي خندن

دوباره يه گوشه مي شينمو واسه دلم مي خونم

هنوز تو حسرت يك همزبونم

ولي نمي شه و اينو مي دونم

دوباره نمي خواهم چشم هاي خيسمو كسي ببينه

يه عمره حال و روز من همينه

كسي به پاي گريه هام نمي شينه

بازم دوباره دلم گرفته

دوباره شعرام بوي غم گرفته

كسي نفهميد غمم چي بوده

دليل يك عمر ماتمم چي بوده

بازم دوباره دلم گرفته

دوباره شعرام بوي غم گرفته

كسي نفهميد غمم چي بوده

دليل يك عمر ماتمم چي بوده

 

!! نوشته شده توسط ati | 0:22 قبل از ظهر | پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 •

گناهی ندارم...

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دله من واسه جسم خستم
منی که
غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه
من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای
دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو
بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم
که بازم با چشمایه کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم

 

!! نوشته شده توسط ati | 11:52 بعد از ظهر | چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 •

رسم رفاقت...


قسم...

 

 

آدم خاکی...

 

 

...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

تصویر عاشقانه

 

!! نوشته شده توسط ati | 9:26 قبل از ظهر | شنبه بیست و دوم اسفند 1388 •

سال نو...

 

 

سلام دوستان

سال نو را پیشاپیش به همتون تبریک میگم

امیدوارم سالی خوب پیش رو داشته باشید

بر میگردم.....

 

 

!! نوشته شده توسط ati | 9:4 قبل از ظهر | شنبه بیست و دوم اسفند 1388 •

چند خط می نویسم تا آرام گیرم...

 
 
نوشتم...نوشتی....نوشتند...می نویسم...می نویسی....پس بنویس...

اینقدر از دله خرابمون نوشتیم...که راهی جز نوشتن برای تسکینش پیدا نکردیم...

گاهی می بینی تو زندگیت راهت اشتباهه...

گاهی می دونی رفته باز نمی گرده...

گاهی می دونی فکر کردن بهش شاید فقط وقت تلف کردنه...

گاهی دیگه اینقدر خسته ای که دیگران هم خسته می کنی...

گاهی می بینی که چه راحت فراموش شدی...اما فراموش نمیشه...

گاهی کم میاری....واقعا کم میاری...

گاهی مثله دیوار می شی....سکوت...

دوست داری محکم و استوار باشی...

دوست داری غم هایت ماله خودت باشه...!

 

 آدم کشی...

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست .

گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست .

کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم مي ياره .

يک حرف ساده هم گاهي چقدر زیاد غم مي ياره...!


 
!! نوشته شده توسط ati | 8:58 قبل از ظهر | شنبه بیست و دوم اسفند 1388 •

سلام بر مریم بی وفا...

 

بگو ببینم

گرگانی ها همشون بی وفان؟؟؟؟؟

اینجوری می خوام به همه بگم چه قدر بی وفایی......

چند وقته هیچ خبری ازت ندارم

بی وفاااااااااااااااااااااااااااااااااا

بی وفااااااااااااااااااااااا

بی وفاااااااااااا

 

!! نوشته شده توسط ati | 10:25 قبل از ظهر | دوشنبه سی ام آذر 1388 •

تنهاترین تنها...

 

 

 گریه های شبونه من دیگه پایون نداره

 

مردن و نیست شدن من واسه هیچکس ارزش نداره

 

دیگه صدامم ای خدا جرات فریاد نداره

 

آخ دردمو به کی بگم هیچکس قبولم نداره

 

رفتم به درگاه خدا شاید شاید مرا یاری کند

 

باور نمی کردم که او در دل قبولم نداره

 

گفتش به من اهسته دل بازم به پیش او برو

 

گفتم چگونه من برم او که قبولم نداره

 

عیبی نداره واسه من ٬ تنهایی کاری نداره

 

حالا منم تنهاترین تنهای تنها در زمین

 

 

 

!! نوشته شده توسط ati | 11:54 قبل از ظهر | یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 •

ایام محرم...

 

ديباچه عشق و عاشقي باز شود            دلها همه آماده پرواز شود

با بوي محرم الحرام توحسين              ايام عزا و غصه آغاز شود

دهه اول محرم الحرام وفرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را بر عموم شیعیان جهان و دوستداران

 حضرتش خصوصا" همنوردان عزیز تسلیت و تعزیت عرض می نمایم و امیدواریم با سرمشق گیری

از الگوهای رفتاری سالار شهیدان امام حسین (ع) به صعود قله های مرتفع زندگی موفق شویم

التماس دعا دارم

 

!! نوشته شده توسط ati | 11:37 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

هر چی دارم از تو دارم....

qcypo4v17lq1yvv771q.jpg

!! نوشته شده توسط ati | 11:34 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

هيچ مپرسيد ...

 

من كشته ي عشقم خبرم هيچ مپرسيد

 

                            گم شد اثر من اثرم هيچ مپرسيد

 

گفتند كه چوني؟ نتوانم كه بگويم

 

                           اين بود كه گفتم دگرم هيچ مپرسيد

 

فردا سر خود مي كنم اندر سرو كارش

 

                            امروز كه با درد سرم هيچ مپرسيد

 

وقتي كه بينم رخش احوال توان گفت

 

                            اين دم كه درو  مينگرم هيچ مپرسيد

 

بر عارضش اين قصه ي روزست كه ديديد

 

                             از گريه ي شام و سحرم هيچ مپرسيد

 

خون جگرم بر رخ و پرسيدن احوال

 

                              ديديد كه خونين جگرم هيچ مپرسيد

 

از دست شما جامه دو صد بار دريدم

 

                              خواهيد كه بازش بدرم هيچ مپرسيد

 

با او حدي اين ديده ي تر بيش نديدم                     

                                بالله که از این بیشترم هیچ مپرسید 

 

!! نوشته شده توسط ati | 10:2 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

صدایم کرد ...

 

یکی ازپشت ابرخیس بارانی صدایم زد
ومن حیران دراحساسم
وحس حمل ان چشمان سنگین را
به پشتم,دردلم احساس کردم من
وبادی سرد
آمدازسرکویش
صدای ابر بارانی
که پشتم رابه هم لرزاند
وچشمان سیاه اشکباری را
میان ابرهادیدم
سکوتی برخروشیدو
زمین غرق حضورخیس باران شد
وچشمانم به چشمانش کماکان خیره وحیران
صدای ابربارانی
ومن حیران دراحساسم
ومن چشمان خیسم رابه روی عشق اوبستم
سکوتی سرد
زمین خشکید
کویر محض
پایان ره من بود.

 

!! نوشته شده توسط ati | 9:58 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

کاش نبودی...

 

یکی بود تو قصمون وفا نکرد! رفت و پشت سرشم نگاه نکرد...

  یکی بود زندگیشو هوس سوزوند... آبروش رفت و دیگه اینجا نموند.

  یکی بود، یکی نبود و یه پری، یه بغل عاشقیای سرسری...

          کی بود اون که طاقت گریه نداشت؟

                                    عاشق هوس شد و تنهام گذاشت!

 کی بود.. کی بود ؟؟!؟

                اون تو بودی، کاشکی از اول نبودی...

 

آنچه هستی باش...

*** اگر نمی توانی شاه راه باشی *** 

  *** كوره راهي باش ***

*** اگر نمي تواني خورشيد باشي  ***

   *** ستاره باش  ***

*** كميت ، نشانگرپيروزي يا ناكامي تو نيست . ***

 ***   بهترین:  ***

***   هر آنچه هستي باش ***

 

 

!! نوشته شده توسط ati | 9:57 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

کاش می شد...

 

 

هیچ وقت شده اسمون دلتون ابری بشه؟؟؟

 

بخواین بباره؟؟ ولی نتونین!!؟؟

 

مجبور باشین بغضو تو گلوتون  نگه دارین؟؟!!

 

دلم میخواست جای اسمون بودم و می تونستم بلند گریه کنم....

 

کاش میشد که......

 

عاشق کشی...

 

...گيسوانش را كشيدند ، گفت : چرا؟  گفتند : بمير !  . به صورتش سيلى زدند ، 

 

گفت : چرا ؟ گفتند : بمير !! به بدنش تازيانه زدند ، گفت : چرا ؟  گفتند : بمير !! 

 

گفت : چرا ؟  گفتند : بمير !!  گفت : چرا ؟  گفتند : بمير !! گفت مُردم !  گفتند ديگر 

 

 Animated Hearts  عاشق نميشود !!  بعدى   ... بعدى


 

!! نوشته شده توسط ati | 9:45 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

خدایا....

 

 Kisses همه اونایی که دلاشون آسمونیه!! Blow Kiss 

 

 

 Raining Hearts    نگاهشون بارونیه!! Raining Hearts 

 

 

 Animated Hearts    خنده هاشون بی ریاس!!   Animated Hearts 

 

 

 Circle Of Hearts  گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه!! Circle Of Hearts 

 

 

 Circle Of Hearts  به همه چیزایی که تمنای درونیشونه برسن ...!! Circle Of Hearts 

 

آمین......................... Flowers And Hearts 

!! نوشته شده توسط ati | 9:44 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

قصه ي دل من ...

 

امشب 

         به قصه ي ...

                         دل من

                                    گوش

                                               مي کني

                                                            فردا

                                                                         مرا چو

                                                                                     قصه ..

                                                                                              فراموش

                                                                                                         مي کني!

!! نوشته شده توسط ati | 9:35 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

دورم از تو......

 

دورم از تو......

 اما با تو.....

لحظه هارو زنده هستم ......

.

.

.

.

 

یا که اشک میریزن!.......

 

 

 

آنچه که

        برای

             کرم

               ابریشم

                      پایان

                   زندگیست

                                برای

                                    پروانه

                                            حکم

                                             " آغاز "

                                                       را دارا 

                                                                است !!

 

آنچه برای کرم ابریشم  پایان زندگیست برای پروانه حکم "آغاز" را داراست !!!

!! نوشته شده توسط ati | 9:30 قبل از ظهر | شنبه بیست و هشتم آذر 1388 •

RSS